سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
راهی به سوی اینده
- 175 مقام معظم رهبری: این طبیعت نظامهاى قلدر است که با هر ملت استقلال‏طلب به ستیز برخیزند.

 RSS  | خانه | ارتباط با من | درباره من | پارسی بلاگ|مجموع بازدیدها: 5633 | بازدیدهای امروز: 6| بازدیدهای دیروز: 8
درباره خودم

راهی به سوی اینده
مسعود مقبلی بهراسمانی[15]
مدیون رهبرمون هستیم که بانی حسینه و افتخارمون اینه که رهبرمون حسینیه
لوگوی وبلاگ
لینک های دوستان
****شهرستان بجنورد****
زشت است بی تو زندگی زیبای عالم
از چشم مجنون
بی سر و سامان
دنیای کامپیوتر و شبکه
فرزانگان امیدوار
ابـــــــــــرار
مهدویت
خورشید نی ریز
میر یزید نیوز
تعمیرات تخصصی انواع پرینتر لیزری اچ پی HP رنگی و تک رنگ و اسکنر
أنّ الارض یرثها عبادی الصالحون
نشریه حضور
بادصبا
سامع سوم
آرمان
راه فضیلت
ولایت دات کام
اصولی رایانه
محمد قدرتی MOHAMMAD GHODRATI
کلبه
برادران شهید هاشمی
شاهکار
ماییم و نوای بی نوایی
مهاجر
نهِ/ دی/ هشتاد و هشت
دهاتی
جیغ بنفش در ساعت 25
فانی
سکوت خیس
کلبه تنهایی
انتظار نور
آذرخش
کوسالان
بچه مرشد!
سرزمین من
یلدا
.::نهان خانه ی دل::.
هم نفس
نور عشق
سیرت
سیب خیال
عطر حضور
دکتر علی حاجی ستوده
از فرش تا عرش
بنفشه ی صحرا
حرم الشهدا
حقیقت سبز
گروه اینترنتی جرقه داتکو
بوی سیب
کانون فرهنگی شهدای شهریار
عاشق آسمونی
شروق
Sense Of Tune
سایه
این نیز بگذرد ...
سکوت پرسروصدا
وبلاگ شخصی مرتضی صادقی
منم سرگشته حیرانت ای دوست
هیچکس...
نوری چایی_بیجار
اجتماعی
قاصدک
شهد
~... بوی هجرت می آید ... ~
حفاظ
جبهه فرهنگی امام روح الله مازندران محمودآباد
BABAK 1992
پاتوق دخترها وپسرها
حباب خیال
تراب
مکاشفه مسیح
هیئت فاطمیون شهرضا
..::* حامیان ولایت *::..
ارسلان قاسمی.......
خاطره های مدرسه
سبک سری های قلم...
کلبه تنهایی

برای خودم
سه ثانیه سکوت
جوونی آزاد
شیمی وزندگی
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
شقایقهای کالپوش
یادداشتهای فانوس
عشق ممنوعه و دلتنگی
من الغریب الی الحبیب
آسمان آبی
ازدواج موقت
صل الله علی الباکین علی الحسین
در پناه آسمون
آزاد اندیشان
در برابر نسیم
آدمـــــــــ بــــــاطــــــــلــــه هــــــــــا
حقوق و حقوقدانان
حاج آقا مسئلةٌ
روستای جمال آباد مشگین شهر
اینجا،آنجا،همه جا
آشنا
خون شهدا
داود ملکزاده خاصلویی
جنت العباس
صاعقه
آسمون عشق
شهید شلمچه
تنهایی سخته مرگه
دل نوشته های یک دختر شهید
سیب سرخ
تنها
رهگذری غریب
شهید قنبر امانی
پلاکهای رقصان
حضـــور
مُهر بر لب زده
جهادی
عطش (وبلاگ تخصصی ماه محرم و صفر)
magicschool
محمود
سایت اطلاع رسانی دکتر رحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
ظهور
.: شهر عشق :.
سعادت نامه
السلام علیک یا فاطمه الزهرا..
روژمان
سیب
پیامک 590
« عــــــفـــــــاف و حـــــجــــــاب »
گل یخ
رمز موفقیت در زندگی
بالقطع الوتین
مائــده الهی
نسل تو در تو
آریایی
نبض شاهتور
پاتوق جنگ نرم
کافه تـــــــــرانزیت
آقا جون آجرک الله...
جوونی کجایی...
روانشناسی جالب
نسل کوثر
donyayeemrooz
سرود عرش
دانلود کتاب
داستان های زیبا وخواندنی
منطقه آزاد
نقد فیلم های سینمایی
یه دختر تنها
صبح صادق: وبلاگ خصوصی علی محبی
جهانی برای خودم
بلخاب زیبا2
عشق طلاست
مجمع فرهنگی فاطمیون شهرستان لنجان
حدیث
جیگر نامه
کانون فرهنگی دستگردانیهای مقیم یزد
منادی
چاهورز اسپورت و دیدنیهای ان
شهادت
پرنیان
ice boys
سایه
کلبه تنهایی من
یاس کبود فاطمه
صفاسیتی
بانوی آفتاب
عشق و صداقت
طعم مهربانی
تنهاترین من
میخ در
انتظار
محمدمهدی دنیای مامان و بابا
اللهم عجل لولیک الفرج
سرما
مسیر
عترت
ایثار
دکتر علی حاجی ستوده
به عشق ارباب
قلب عاشق
مشاوره خانواده
کلاسی با موضوع عشق
مکتب شیعه
باشگاه فرهنگی ورزشی شهدا
صندلی داغ پارسی بلاگ
شراب طهور
ازسایت ما دیدن کنید
شهدا شرمنده ایم
صفحات اختصاصی

اشتراک
 
موسیقی وبلاگ

 
   1   2      >




این شعر رو از سیدجوادذاکر تقدیم می کنم به شما سروران گرامی:                                      


      تمام آیه قرآن همین است به قرآن حرف یزدان اینچنین است                                           



     به کوری دو چشم اهل سنت فقط حیدر امیرالمومنین است



     عبادت بی ولایت حقه بازیست اساس مسجدش بتخانه سازیست



    چرا سنی نمی خواهد بداند وضوی بی ولایت آب بازیست



      نماز بی ولای او عبادتیست بی وضو



    به منکر علی بگو نماز خود قضا کند



   هر آنکه نیست مایلش جفا نموده با دلش



    بگو دل مریض خود به عشق او شفا کند


                                                                                                                منبع




 




نویسنده: مسعود مقبلی بهراسمانی(یکشنبه 14/12/90 :: ساعت 11:17 عصر)



اقا


آیت‌الله صدوقی گفت این آقای سید علی خیلی مشت‌شان پُر است


به گزارش حوزه دانشگاه خبرگزاری فارس، حجت‌الاسلام و‌المسلمین راشد یزدی استاد حوزه و دانشگاه در همایش "در سایه سار آفتاب " که با موضوع تبیین شخصیت مقام معظم رهبری در هشتمین دوره اردوی آموزشی تشکیلاتی جهاد اکبر اتحادیه انجمن‌های اسلامی دانشجویان مستقل در مشهد مقدس برگزار شد، به بیان خاطراتی از مقام معظم رهبری پرداخت که بخشی از این خاطرات به شرح ذیل است:


* در سال 56 به اتفاق آقای صدوقی و تعدادی از آقایان دیگر، تصمیم گرفتیم برویم به افرادی که در تبعید هستند، سری بزنیم. چون مقام معظم رهبری به ایرانشهر تبعید شده بودند، خدمت ایشان رسیدیم.


به امامت آقای صدوقی نماز مغرب و عشا را خواندیم. من شنیده بودم که در سمت ایرانشهر، کفش‌های خوبی تولید می‌شود، لذا تصمیم گرفتم به بازار بروم و یک جفت کفش بخرم. کارم یک الی دو ساعت طول کشید. به خانه آقای خامنه‌ای تلفن زدم که دیگر آقای صدوقی و آقای خامنه‌ای برای صرف غذا منتظر من نباشند و شام را میل کنند. وقتی برگشتم دیدم این دو بزرگوار هنوز مشغول بحث هستند. من وارد که شدم، آقای صدوقی به من گفت: "ماشاالله، ماشاالله این آقای سید‌علی آقا خیلی مُشت‌شان پر است. "


صبح روز بعد رفتیم چابهار برای زیارت آقای مکارم؛ در این فاصله، اسم آقای خامنه‌ای از دهان آقای صدوقی نیفتاد؛ از بس مجذوب ایشان شده بود.


بعد از زیارت آقای مکارم، گفتم کنار دریا برویم تا مدتی استراحت کنیم. ایشان گفت من می‌خواهم برگردم پیش آقای خامنه‌ای و بعد حدود دو ساعتی با هم بحث کردند. از لحاظ علمی آقای خامنه ای، مورد تائید صد در صد آقای صدوقی بود.


  


* در زمان انقلاب، بین حزب جمهوری اسلامی و امام جمعه بندر عباس اختلافی در گرفت. آقای صدوقی به من گفتند تا درباره اختلاف آنها، گزارشی بیاورم. بعد از تهیه و دادن گزارش آن به آقای صدوقی، ایشان پرسیدند: کی به تهران می‌روی؟ گفتم فردا. ایشان پاکتی را به من دادند. پشت پاکت نوشته بود: "تقدیم به محضر مبارک آیت‌الله‌ العظمی آقای خامنه‌ای "


 پسر آقای صدوقی اعتراض کردند که آیا ایشان به مقام آیت‌اللهی رسیده‌اند؟


آقای صدوقی از بالای عینک به پسرش نگاه کرد و گفت: "بله که آیت‌الله‌ هستند. "


* چهارشنبه شب‌ها، آقا جلسه‌ای دارند که ده تن از علما جمع می‌شوند. آقایان احمدی گیلانی، خزعلی، بهجتی، امامی‌کاشانی، مومنی، شیخ محمد‌ یزدی، سید‌جعفر کریمی، آقای شاهرودی و آملی لاریجانی حضور دارند.


گاهی هم ما آنجا می‌رویم.


یکبار خیلی غوغا و سر و صدا شد. بحث پیرامون یک مسئله فقهی پیچیده بود. بعد از اتمام جلسه، آقای شاهرودی به من گفت، امشب من "العلم نور یقضفه الله فی قلب من یشاء " را درک کردم. یعنی "آقا " مچ همه را پیچانده بود.

من از افتخاراتم این است که هشت ماه در جایی که آقا تبعید بودند، به آنجا تبعید شدم. در آنجا ایشان به من درس می‌داد. یکبار به اتفاق ایشان مشغول بحث بودیم که دو نفر عالم در زدند و خواستند وارد شوند. قرار شد به مدت 20 دقیقه، آقا این بحث را تمام کند و بعد با آن بزرگوران سخن بگوید. در این مدت آن دو بزرگوار مبهوت استدلالات ایشان شند و بعد چندین مرتبه تقدیر کردند.


* زمانی که با مقام معظم رهبری در تبعید بودیم برای ایشان هدیه می‌آوردند و آقا نمی‌پذیرفتند. یکبار به ایشان گفتم با این نپذیرفتن‌ها باعث می‌شوید که ما هم به خاطر شما بسوزیم.


در قبل از تبعید این گونه بودند، الان هم همین گونه‌اند.ایشان از سهم امام، خمس و ... استفاده نمی‌کنند. تمام ما‌یملک این مرد یک خانه گلی در مشهد بود و بعد آن را فروخت و با کمی قرض خانه‌ای در خیابان ایران خرید. پاسدارانی که خانه ندارند، برای مدتی در آن زندگی می‌کنند.


 * یکبار به ایشان گفتم نرفته‌اید دیدن خانواده شهدا؟ ایشان گفتند: "چند وقت پیش دیدن یکی از خانواده‌های شهدا در شهرری رفتم. پدر شهید بعد از خوش‌آمد‌ گویی به من گفت: خواهشی دارم که نباید نه بگویید. گفتم: هر کاری از دستم بر آید انجام می‌دهم. گفت: من دو پسر دارم که آنها خانه ندارند کاری کنید که آنها صاحب خانه شوند.


گفتم: من چهار تا پسر دارم، هر چهارتای آنها در خانه‌ای اجاره‌ای زندگی می‌کنند. بعد که از خانه‌شان بیرون آمدم، گفتم پرس و جو کنند که آیا می‌توانند کرایه و اجاره بدهند، که به من خبر دادند آنها سوپر مارکت دارند و می‌توانند اجاره دهند. "


* تمام چیزهایی که به مقام معظم رهبری هدیه داده‌اند، ایشان به موزه حضرت رضا (ع) تقدیم کرده‌اند. هیچ چیزی برای خودشان نگه نمی‌دارند.


چندی قبل به همراه یکی از فرزندان آقا به مراسمی در کیش دعوت شدیم. در برگشت چند دست سرویس کامل ظروف به ما هدیه دادند. بعد از چند روز وقتی به دیدن آقا رفتم ایشان در مورد هدیه گفتند: "نه به درد ما می‌خورد نه به درد مهمان‌های ما " و بعد قرار شد آن را بفروشند و پولش را به فقیران بدهند.


* یکبار در مراسمی چند خانواده، به محضر رهبری آمده بودند و با ایشان دیدار داشتند و ما هم حضور داشتیم. حاج ناصر، چایی برای مهمانان آورد. به من که رسید، گفتم قند برایم ضرر دارد، اگر امکان دارد خرما بیاور. او در نعلبکی خرما گذاشت و برایم آورد. وقتی خرما را به پسر آقا تعارف کردم، پسر حضرت آقا گفتند: من خرما نمی‌خورم؛ خرما برای مهمان آقا است. معلوم نیست جایز باشد من هم از آنها بخورم.


* یکبار خانم آقا به کربلا رفته بود، دختران من وقتی به حضور ایشان رسیدند، خانم آقا گفته بود: من از سن سیزده سالگی خرج سفر کربلا را کنار گذاشتم تا اینکه حالا توانستم یکبار کربلا بروم.


* آقای رفیق‌دوست در کنار مصلی یک عمارتی به عنوان مقر رهبری ساخت، آقا از آنجا بازدید کردند ولی نرفتند.


یکی از آنها به من گفت: به آقا بگو هوای آنجا بهتره و چند دلیل دیگر. وقتی من به حضرت آقا گفتم، آقا فرمود: من یازده سال است اینجا هستم و در این مدت اصلاً احساس هوای بد نکردم، من با بقیه مردم هیچ تفاوتی ندارم من هم مثل بقیه.


                                                                                                                                                                                                                             منبع




نویسنده: مسعود مقبلی بهراسمانی(جمعه 13/8/90 :: ساعت 8:6 صبح)


یک  روز چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند.

 شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.

آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت،

 اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.

بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد،

 تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت.

 پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.

چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پر کرد.

اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت،

 اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.

این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.

ولی دیگرجریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند.

 اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:

یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.

و بر بال دیگرش نوشتند:

هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.




نویسنده: مسعود مقبلی بهراسمانی(دوشنبه 10/5/90 :: ساعت 2:34 عصر)

   




شادی روح سید صلوات


دیوونه مهدی شدم دلبر دیگر ندارم


دیوونه مهدی شدم دلبر دیگر ندارم



یه دل دارم عشقی به جز دیدن دلبر ندارم



در دل من هستی و من غیر تو دلبر ندارم



یک نفس ای دلبر من من ز تو دل برندارم



گُل بهشت رنگ و صفای گُل ما رو نداره



خال سیاه خوشگلش دل ز دو عالم می بره



عاشق دلبر شده ام درسم و از بر شده ام



دل چو به دلبر داده ام دلبر دلبر شده ام



زلف سیات روز منو تیره تر از شب می کنه



دل روز و شب در غم تو ناله یارب می کنه



کِی باشه در کنار من باشی و من کنار تو



قرار من باشی و من عاشق بی قرار تو



اگر بدونم که کجاست عزیز من خونه تو



جون می زارم تا ببینم نگاه مستونه تو



عمریه مجنون توأم بی سر و سامون توأم



مست و پریشون سر زلف پریشون توأم



مُردم از انتظار تو امروز و فردا می کنی



یه روز می آد که کشته منو تماشا می کنی


دانلود این نوحه




 




نویسنده: مسعود مقبلی بهراسمانی(جمعه 24/4/90 :: ساعت 6:50 صبح)

دو نوع خوب بودن وجود دارد، یکی خوب بودن در برنامه‌های ثابت و دیگری خوب بودن در برنامه‌های سیاری است که گاهی پیش می آید،                                           


ا ین امر انعطاف انسان را می طلبد، برای مثال زمانی که شما پشت چراغ قرمز ایستاده‌اید، این خوب بودنی عادی است،                                                                                        تواضع در این است که باور کنی کنی آدم‌ها همه صاحب دارند و صاحبشان مقتدرانه بالای سرشان ایستاده است و هر که آنها را تحقیر کند به او غضب خواهد کرد.


اما زمانی که شما، عجله دارید و مدت نسبتا طولانی را پشت چراغ قرمز ایستاده اید، در موقعی که چراغ برای شما سبز شده است


و حق شماست که بروید، مأمور راهنمایی و رانندگی به شما فرمان توقف می دهد، که اجرای این امر انعطاف پذیری شما را می خواهد.

اگر انسان در مقابل دستورات ویژه ولایت از خود انعطاف نشان ندهد، هیچ کدام از اعمالش قبول نیست.

 فردی را در نظر بگیرید که خیلی به قرآن احترام می گذارد، اما زمانی که امام علی(ع) در جنگ فرمان می دهد که قرآن بر سر نیزه‌ها را بزنید، چرا که من قرآن ناطق‌ام، که اجرای این امر هم توسط آن فرد انعطاف پذیر بودن او را می خواهد.

 اینکه کسی با یک سری برنامه های ثابت به جامعه خدمت کند، دست گرمی بیش نیست، اما مهم آن جاست که در مواقع ویژه دستورات ویژه ولایت را که انعطاف پذیری را می خواهد، اجرایی کند.




نویسنده: مسعود مقبلی بهراسمانی(چهارشنبه 22/4/90 :: ساعت 3:30 عصر)



امام على(سلام الله علیه):



نماز دژ محکم خداوند رحمان و وسیله راندن شیطان است.


                                                                    


( الصلاة فی الکتاب والسنة - ح 417- ص116)


 


 


 


 


 




نویسنده: مسعود مقبلی بهراسمانی(یکشنبه 5/4/90 :: ساعت 8:41 عصر)

گر حب علی و آل پاکش کفر است من کافر اولم خدا می داند. 

 



   




نویسنده: مسعود مقبلی بهراسمانی(پنج شنبه 2/4/90 :: ساعت 1:5 صبح)

سقراط حکیم:


روزی سقراط حکیم، مردی را دید که خیلی ناراحت است. علت ناراحتیش را پرسید ،پاسخ داد:"در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم.سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذ شت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم."
سقراط گفت:"چرا رنجیدی؟" مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنین رفتاری ناراحت کننده است."
سقراط پرسید:"اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد وبیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟"
مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم.آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود."
سقراط پرسید:"به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟"
مرد جواب داد:"احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم."
سقراط گفت:"همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی،آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است،روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ بیماری فکر و روان نامش "غفلت" است و باید به جای دلخوری و رنجش ،نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است،دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.
پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی می کند، در آن لحظه بیمار است.




نویسنده: مسعود مقبلی بهراسمانی(چهارشنبه 1/4/90 :: ساعت 3:24 عصر)


جانم فدای رهبرمقام معظم رهبری: این چیزی نیست که وقتی نور هست، انسان آن را نبیند اما بعضی‌ها ندیدند، بعضی نمی‌بینند، بعضی درک نمی‌کنند، بعضی به خاطر ظلمت دل حتی درک هم می‌کنند اما حاضر نیستند به این فهم ترتیب اثر بدهند این‌ها همه عوارض هوای نفس است. 


این ها همه نتیجه امر و نهی همان فرعون درونی ما است. همان فیل مست هواست. هوا و هوس است.




نویسنده: مسعود مقبلی بهراسمانی(یکشنبه 29/3/90 :: ساعت 6:25 صبح)

   1   2      >
لیست کل یادداشت های این وبلاگ